هر سال از سر تکلیف و زور و اجبار که نمیدانم چه کسی یا کسانی به من تحمیل میکردند، باید هدیهای تهیه میکردم و روز معلم را تبریک میگفتم. واقعیت این است که در طول دوازده سال تحصیل هیچ معلمی نبود که خاطره خوبی از او در ذهن داشته باشم. بهجز یک نفر.
دوره ابتدایی که هیچش ارزش نیست. ما که هیچ نمیفهمیدیم. خانوادهها و معلمین هم میخواستند زودتر از این دوران بگذرند و ما را تحویل ردههای بالاتر بدهند.
معلمین راهنماییام بهتماممعنا وحشی بودند. واقعاً وقتی به گذشته نگاه میکنم، تنبیههایی که در دوران راهنمایی روی من و دوستانم صورت میگرفت، وحشیانه بود. با تمام اصول و معیارهای انسانی قابل تطبیق نبود، چه برسد به اصول آموزشی و پرورشی. واقعاً غیرقابلتوصیف است؛ و گهگاه این تنبیهات در جلوی چشمان خانوادهای دانش آموزان! صورت میگرفت.
دوران دبیرستانم مملو از معلمین بیسواد بود. آدمهایی که به درد هر کار دیگری میخوردند الا معلمی. من هم دانشآموز دبیرستان دولتی و با معلمین درجه چندم. یادم میآید که معلمی داشتیم به نام آقای امینی. دبیر جبر که تمام مثالهای کتاب را از روی کتاب برایمان پای تخته مینوشت و اکثر مواقع غلط. کار ما هم شده بود غلطگیری و مطابقت متن روی تخته و کتاب. تیپش خیلی شبیه لاتها و چاقوکشها بود. معلم شیمی سال دوم دبیرستان هم که یک اصفهانی ناسیونالیست بهتماممعنا بود و فقط به خاطر اینکه من اهل جنوب بودم هر هفته از کلاس اخراج میشدم. آخر هم نفهمیدم چرا؟ شاید از شلوارم خوشش نمیآمد . دبیر عربی ما آقای ناصری. خوب اسمش یادم مانده. سیگارش را همیشه از بازی والیبال با بچهها تأمین میکرد. شرطبندی میکرد و چون بازیش خوب بود سیگارش اکثر مواقع جور بود. سر کلاس هم سیگار میکشید. معلم دینی و قرآن، آقای قاضی عسکر. انسان شریفی بود. تمام چند سال دبیرستان کلاسهایش به آموزش مطالبی در رابطه باروح و احضار روح گذشت. چرندیاتی که تا سال آخر دبیرستان رهایمان نکرد. این شخص نقش بسیار کلیدی در شکیات من در مسائل مهم مذهبی داشت.
از معلمان هنر اصلاً و ابداً تصویری در ذهن ندارم. اصلاً نمیدانم که همچنین کلاسهایی داشتیم. هیچ تصویری بهجا نمانده
معلم ورزش نمره را بر اساس علاقه به تیم فوتبال میداد. اولین دروغهای رسمیام را آنجا گفتم. وقتیکه علاقهمندی به تیم فوتبالم را مخفی میکردم و سنگ تیم دیگری را به سینه میزدم تا نمره مناسبی از اول بگیرم.
معلم ادبیات، بیشتر شکل و شمایل یک نظامی را داشت تا معلم. مقرراتی. با ریشهای توپی و لباس تیپیک انصار حزبالله. مو را از ماست میکشید بیرون. در اوج زمانی که من با آلبوم رباعیات خیام حال میکردم، هرروز زیرآب خیام را به خاطر میگساریاش میزد.
این چند تن، تنها افرادی هستند که به خاطر دارم. بقیه معلمها احتمالاً آنقدر منفعل و بیتأثیر بودهاند که حتی یک خاطره هم هرچند بد از خود بهجا نگذاشتهاند. حالا که به آن دوران مینگرم، شرایط دوستان و محیط اجتماعیای که در آن بزرگ شدم را نگاه میکنم، خوشحال میشوم که مابقی عمر عزیزم را در دانشگاه حرام نکردهام و رها کردن دانشگاه قطع این تراژدی تلخ بود؛ و شروع خودآموزی.
امروزه یکی از بزرگترین مشکلات من شرکت در کلاسهای گروهی است. کارگاههای کوتاه را ترجیح میدهم. اصلاً میل و رغبتی به شرکت در هیچ کلاسی ندارم. نه کلاس زبان و نه کلاسهای ورزشی؛ و حتی در قامت یک مدرس هم دوست ندارم کلاسهای شلوغ و طولانیمدتی را با شاگردانم بگذرانم.
از تمام آن دوران فقط و فقط یک معلم در ذهنم نقش بسته است. با جزئیات تمام. آقای احمدی. معلم کلاس پنجم ابتدایی. چند سال پیش تلفنش را پیدا کردم و تماس گرفتم. بهمحض گفتن فامیلم، تمامم مشخصات آن روزهای مرا گفت. با دقت. از فکر کردن به آن کلاس و آن روزها خرسند میشوم. میزان زیادی از شخصیت امروزم را در کلام آقای احمدی میابم. شاید روزی مفصل در مورد حرفهایش گفتم و نوشتم. جزئیات صحبتهایش را به خاطر دارم. لباسش را و عقایدش را که بهصراحت میگفت. حالا بیشتر درک میکنم که در جامعه محافظهکارانه ما چقدر رک و راست اظهارنظر میکند. یک روز من را در خیابان دید. سراغ برادرم را گرفت که اول راهنمایی بود. پرسید کجا درس میخواند؟ گفتم فلان مدرسه غیرانتفاعی. گفت من شدم مدیر مدرسه راهنمایی دولتی. مادرم را خواست و سال بعد برادرم از غیرانتفاعی به دولتی رفت. یک مدرسه دولتی باکیفیت مدارس غیردولتی. اعتقاد به کیفیت داشت. به آموزشوپرورش درست و نقششان در آینده این مملکت ایمان داشت. بعد فهمیدم که چقدر بابت این سیستم تفکری که دارد مورد آزار و اذیت اداره آموزشوپرورش بود.
هر جا هستی زنده باشی آقای احمدی، ای معلم. تو تنها کسی هستی که باید روزت را و روزهایت را تبریک گفت.


