داستان در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی جریان دارد؛ روایتی از دوستی نامتعارف و بیستساله میان مری دینکل، دختری ۸ ساله، تنها و منزوی در حومه ملبورن استرالیا، و مکس جری هوروویتز، مردی ۴۴ ساله و چاق مبتلا به سندروم آسپرگر در نیویورک. مری از روی سردرگمی نامهای تصادفی به آدرسی در آمریکا میفرستد و مکس با ماشین تحریر خود به آن پاسخ میدهد. این مکاتبه کاغذی در طول سالها به پناهگاهی امن برای دو انسانی تبدیل میشود که در جهان بیرونی غریبه و طردشدهاند؛ نامههایی که زخمها، تروماها و نقصهای وجودیشان را در آغوش میکشد.
این استاپموشن برجسته با کسب نمرات IMDb: 8.1 و Rotten Tomatoes: 95%، از تحسینشدهترین آثار پویانمایی بزرگسالان در سینمای جهان است. منتقدان تمایز بصری دو جهان (رنگ قهوهای سپیای استرالیا در برابر تکرنگ سرد و خاکستری نیویورک) و صداپیشگی درخشان فیلیپ سیمور هافمن را ستودهاند؛ اثری که کمدی سیاه را به عمقی اگزیستانسیال درباره نیاز بنیادین انسان به دیده شدن و پذیرش پیوند میزند.
سلام دوست و همراه عزیز. خوشحالم که در این فضای صمیمی و پر از شفقت، کنار هم نشستهایم تا داستان خمیری و پُرمهر «مری و مکس» ساختهی آدام الیوت را با عینک «خودنویس» و نگاهی لبریز از پذیرش بیقیدوشرط تماشا کنیم.
در این متدولوژی، ما باور عمیق داریم که «هیچ بخش بدی در وجود هیچ انسانی نیست»؛ تمام رفتارهای ما، حتی عجیبترین یا دردناکترین آنها، تلاشهای نجیبانه و ناشیانهی بخشهای درونی ما برای صیانت از روانمان در برابر رنجها بودهاند.
در ادامه، تحلیل تحلیلی و همدلانهی این شاهکار را در ۶ بخش خواهیم آورد:
در روانشناسی روایی، نخستین گام شفا این است که خط پررنگی میان «هویت اصیل انسان» و «مشکلات یا برچسبهای او» بکشیم. انسان خودِ مشکل نیست، بلکه مشکل، امری بیرونی است که بر زندگی او سایه انداخته است.
در سال ۱۹۷۶، با دو قهرمانِ حاشیهنشین در دو سوی جهان آشنا میشویم که زیر بار سنگین برچسبها گم شدهاند:
اشتیاقها و توانمندیهای اصیل قهرمانان: اگر برچسبهای «زشت»، «تنها» یا «بیمار» را کنار بزنیم، با دو وجودِ فوقالعاده ارزشمند روبرو میشویم: مری دختری است با کنجکاویِ پاک کودکانه، اشتیاقی عمیق برای فهم جهان و شجاعتی بینظیر که باعث میشود به جای تسلیم شدن در برابر تنهایی، دفترچه تلفن نیویورک را باز کند و با فرستادن یک نامه، سرنوشت خود را دستخوش تغییر سازد. مکس نیز انسانی است با صداقت محض، تعهد بینظیر به حقیقت، نظم ذهنی شگفتانگیز و روحی بیگناه که از تظاهر و دروغهای فرهنگ مدرن گریزان است. عاملیت او در پاسخ دادن به نامه یک کودک ناشناس جلوهگر میشود.
بر پایه دیدگاه سیستمهای خانواده درونی، روان ما از بخشهای گوناگونی تشکیل شده که هر یک برای مراقبت از ما نقشی بر عهده دارند:
روایت داستان با صدای راوی دانای کل و خوانش نامهها، فضای یک «افسانه پریان برای بزرگسالان» را میسازد. این زاویه دید، واقعیتها را از فیلتر ذهن معصومانه و بخشهای محافظ شخصیتها عبور میدهد.
داستانها و تحریفهای حمایتی ذهن:
این زاویه دیدِ سادهلوحانه، مانند یک سپر روانی عمل میکند که تلخیِ تروماهای سنگین (خودکشی، الکلیسم و طرد) را برای شخصیتها قابل تحمل میسازد.
بارهای میراثی، دردها و باورهای سمی نسلی هستند که از خانواده به فرد منتقل میشوند:
نامهنگاریهای ۲۰ ساله مری و مکس، نمونه درخشان «نوشتن ابرازی» است.
کیمیاگری کلمات: تروماها در ذهن ساختاری تصویری و آشفته دارند که سیستم عصبی را در حالت تهدید نگه میدارند. مری با دستخط ناشیانه و مکس با ضربات ماشین تحریر خود، احساساتشان را روی کاغذ جاری میکنند. این نوشتن بیسانسور فرآیند «سامان دادن به ذهن و تبدیل احساسات آشفته بدنی به روایتی روشن» را رقم میزند. این کار بار هیجانی تهدید را در آمیگدال کاهش داده و آرامش میآورد.
همچنین، ریتم کند «پست کاغذی» در دهههای ۷۰ و ۸۰ که هفتهها طول میکشید تا نامهای برسد، یک درنگ فیزیولوژیک اجباری به سیستم عصبی آنها هدیه میدهد تا فرصت هضم احساسات سنگین را داشته باشند.
«لحظات درخشان» استثنائاتی هستند که در آنها مشکل نتوانسته بر قهرمان مسلط شود:
بازنویسی داستان ترجیحی زندگی: وقتی مری به نیویورک میرسد، متوجه میشود مکس همان روز صبح در آرامش درگذشته است. اما با دیدن سقف خانه شگفتزده میشود: مکس تکتک نامههای مری را در طول ۲۰ سال با دقت اتو کرده، پرس نموده و به سقف چسبانده است.
این سقف پر از نامه، سند فیزیکی بازنویسی داستان زندگی آنهاست؛ اثباتی بر اینکه آنها دیگر دو فرد تنها و بیارزش نبودند، بلکه کل دنیای یکدیگر و ریسمان اتصال هم به زندگی بودهاند. آنها از طریق نوشتن ابرازی، به پذیرش خود رسیدند و در آغوش خویشتن اصیل به یکپارچگی دست یافتند.